خیره خیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیره خیر. [ رَ / رِ ] (ق مرکب ) سرگردان . متحیر. پریشان . حیران . (یادداشت مؤلف ) : ز لشکر بر شاه شد خیره خیر کمان را بزه کرد و یک چوبه تیر. فردوسی . تبه گشت اسب بزرگان به تیر پیاده برآویخته خیره خیر. فردوسی . ◄ بیهده . هرزه . بی سبب . بی دلیل . بی علت . بی تقریب : تو نیز ای بخیره خرف گشته مرد ز بهر جهان دل پر از داغ ودرد چو شاهان به کینه کشی خیره خیر ازین دو ستمکاره اندازه گیر. فردوسی . یکی راه پیش آمدش ناگزیر همی رفت بایست بر خیره خیر. فردوسی . بدو گفت از اینسو گذشت اردشیر ازو بازماندیم ما خیره خیر. فردوسی . فرزند اوست حرمت او چون ندانیش پس خیره خیرامید چه داری برحمتش . ناصرخسرو. ◄ (ص مرکب ) تاریک . تیره .خیرخیر : از آواز گردان و باران تیر همی چشم خورشید شد خیره خیر. فردوسی . ◄ مفت . رایگان . مجانی . بی مزد. بی اجر : چه سازیم تختی چنین خیره خیر که بر وی شود دیگری جای گیر. نظامی . ◄ پررو. خیره سر. جسور. شوخ چشم . خیرخیر : تو تنها بجنگ آمدی خیره خیر کنون پای دار و عنان سخت گیر. فردوسی . سخن هر چه گویم ز من یاد گیر مشو نیز با پیر بر خیره خیر. فردوسی .