خیرخیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیرخیر. (ق مرکب ) هرزه . بیهوده . بی سبب . بی تقریب . (ناظم الاطباء). بهرزه . بیهده . (یادداشت مؤلف ). بی دلیل . بی علت : دریغ آن سوار گرانمایه شیر که افکنده شد رایگان خیرخیر. دقیقی . چو شاهان بکینه کشی خیرخیر ازین دو ستمکاره اندازه گیر. فردوسی . نه بیهده سخنش در میان خلق افتاد نه خیرخیر ثناگوی او شد آن لشکر. فرخی . کار جهان بداند کردن تو غم مدار آری جهان بدو نسپردند خیرخیر. فرخی . اکنون یکی بکام دل خویش یافتی چندین بخیرخیر چه گردی بکوی ما. منوچهری . این سلطان بزرگ محتشم را خیرخیر بیازرد. (تاریخ بیهقی ). می فرستاد فرود سرای بدست من و من به اغاچی خادم میدادم و خیرخیر جواب می آوردم و امیر را هیچ نمیدیدمی . (تاریخ بیهقی ). بر خاطر کس نگذشته که خصمان ترسان و بی سلاح و بی مایه و... لشکر بدین بزرگی خیرخیر زیر و زبر شود. (تاریخ بیهقی ). آغازید آب عبدالجبار راخیرخیر ریختن . (تاریخ بیهقی ). خروشید و گفتا مرا خیرخیر ز بیغاره دشمن کهن خواند و پیر. اسدی . الم چون رسانی بمن خیرخیر چو از من نخواهی که یابی الم . ناصرخسرو. خود چنین بر شد بلند از ذات خویش خیره خیر این نیلگون بی درکلات . ناصرخسرو (دیوان ص ٣٢٤). گر خیرخیر کرد نخواهی همی برخویشتن حذر کن ازین بدکنش . ناصرخسرو. حق بود پرده پوش من از فضل و من بجهل در پیش خلق پرده در خویش خیرخیر. سوزنی . خیرخیر کرد صاحب تهمت اندر هجو بلخ تا همی گویند کافر نعمت آمد انوری . انوری . چشمه ٔ خاطرات سنگ انبار آب از او خیرخیر نتوان یافت . خاقانی . و اگر ترک این گیرد و خیرخیر بخود آتش بلا نکشد. (جهانگشای جوینی ). ◄ (ص ) تیره . تاریک . (ناظم الاطباء) : ز آواز گردان و باران تیر همی چشم خورشید شد خیرخیر. فردوسی . ◄ شوخ شوخ . (ناظم الاطباء). ◄ گیج . حیران . (یادداشت مؤلف ). سرگشته : یکی چاره ساز ای خردمند پیر نباید چنین ماند بر خیرخیر. دقیقی . فروماندند اندرو خیرخیر ز دیدار او سست شد پای پیر. فردوسی . سواران ایران گوان دلیر ز درگه برون آمدند خیرخیر. فردوسی . بدو گفت شاه ای خردمند پیر چه باشی همی پیش من خیرخیر. فردوسی . ◄ مفت . رایگان . (یادداشت مؤلف ) : نبیره پسر پشت کاوس پیر تبه شد بدین جایگه خیرخیر. فردوسی . مثال دادم تا گوسفندان من بفروشند اگر چه ارزان بهاتر بفروشند باری چیزی بمن رسد و خیرخیر غارت نشود. (تاریخ بیهقی ). بر هر گناه سخره ٔ دیوم بخیرخیر یارب مرا خلاص ده از دیو سخره گیر. سوزنی . نیامد از من خیری و در دلم همه آن که حق پذیرد بی خیرخیر خیرمرا. سوزنی . ◄ زُل زُل . خیره خیره . (یادداشت مؤلف ) : گرسنه روباه شد تا آن تبیر چشم زی اوبود مانده خیرخیر. رودکی .