خیرالدین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیرالدین . [ خ َ رُدْ دی ] (اِخ ) لقب خضربن عمر عطوفی . رجوع به خضربن عطوفی در این لغت نامه شود.
خیرالدین . [ خ َ رُدْ دی ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان اوزومدل بخش ورزقان شهرستان اهر، واقع در ٤ هزارگزی جنوب ورزقان و ٤ هزارگزی ارابه رو تبریز به اهر این دهکده در جلگه قرار دارد با آب و هوای معتدل و ٤٧٧ تن سکنه . آب آن از چشمه و محصول آن غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت و گله داری و از صنایع دستی گلیم بافی وراه ارابه رو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
خیرالدین . [ خ َرُدْ دی ] (اِخ ) ابن احمدبن علی علیمی فاروق رملی حنفی ملقب به علامه متوفی بسال ١٠٨٩ هَ . ق . او راست : فتاوی الخیریه . و رجوع به اعلام زرکلی ج ١ ص ٣٠١ شود.
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه