خوید
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) بر وزنِ بید: گیاه نورسته.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) بر وزنِ بید: گیاه نورسته.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوید. [ خ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان فیروزآباد، واقع در هشت هزار و پانصدگزی شمال باختری فیروزآباد و کنار راه شوسه ٔ شیراز به فیروزآباد، این دهکده در جلگه قرار دارد با آب و هوای معتدل و ٣٠٧ تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔ فیروزآباد و محصول آن غلات و برنج . شغل اهالی زراعت و از صنایع دستی جاجیم و گلیم بافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
خوید.[ خویدْ / خیدْ ] (اِ) گندم و جوی را گویند که سبز شده باشد لیکن خوشه ٔ آن هنوز نرسیده باشد. (برهان قاطع). نارسیده علف و غیره .قصیل . (مهذب الاسماء). گندم و جو خوشه نبسته . خید. (منتهی الارب ) : عطات باد چو باران دل موافق خوید نهیب آتش و جان مخالفان پده باد. شهید بلخی . از باد روی خوید چو آبست موج موج وز قوس پشت ابر چو چرخ است رنگ رنگ . خسروانی . لاله بغنجار برکشید همه روی وز حسد خوید برکشید سر از خوید. کسائی . جهان سبز گردد سراسر ز خوید بهامون سراپرده بایدکشید. فردوسی . وز آنجا سوی روشنایی رسید زمین پرنیان دید یکسر ز خوید. فردوسی . همه باغ و آب و همه کشت و خوید همه دشت پر لاله و شنبلید. فردوسی . هوا پر ز ابر و زمین پر ز خوید جهانی پر از لاله و شنبلید. فردوسی . تا خوید نباشد برنگ لاله تا خار نباشد ببوی خیرو. فرخی . بازجهان گشت چو خرم بهشت خوید دمید از دو بناگوش مشت . منوچهری . وان قطره باران که برافتد ز بر خوید چون قطره ٔ سیماب است افتاده بزنگار. منوچهری . نوبهار از خوید و گل آراست گیتی رنگ رنگ ارغوانی گشت خاک و پرنیانی گشت سنگ . منوچهری . هر کجا که سنگلاخی و یا خارستانی باشد لشکرگاه آنجا باشد و این قوم بر خوید و غله فرود آیند. (تاریخ بیهقی ). چه نرگس چه نو ارغوانی و خوید چه شببو چه نیلوفر و شنبلید. اسدی (گرشاسبنامه ). همیشه تا نبود سرخ خوید چون گلنار همیشه تا نبود سبز لاله چون برغست . (از لغت نامه ٔ اسدی ). بر سرم گیتی جو کشت و برآورد خوید بی گمان بدرود اکنونش که شدزرد جوم . ناصرخسرو. به یکی خویدزار جو بگذشت خوید را بر آب داده بودند. (نوروزنامه ٔ خیام ). جودانه ٔ مبارک است و خویدش خویدی خجسته . (نوروزنامه ٔ خیام ). از مردمان بیگانه موبد موبدان پیش ملک آمدی با جام زرین پر می و انگشتری و درمی و دیناری خسروانی و یک دسته خوید سبز رسته . (نوروزنامه ٔ خیام ). ز خوید سبز نگردد دگر سروی گوزن ز لاله سرخ نگردد همی سرین غزال . ارزقی . رهی خوش است ولیکن ز جهل خواجه همی خوشی نیابد از او همچنانکه خاد از خوید. سنائی . این عجب نیست بسی کز اثر لاله و خوید گفتی آهوبره میناسم و بیجاده لب است . انوری . خضرت اجنحه ٔ او بخوید نوبهار و منقار او بلعل آبدار مانندبود. (سندبادنامه ص ٩٩). هر که مزروع خود بخورد بخوید وقت خرمنش خوشه باید چید. سعدی . چمد تا جوانست و سرسبز خوید شکسته شود چون بزردی رسید. سعدی . بره در پیش همچنان می دوید که خود خورده بود از کف او خوید . سعدی . اگرچه قافیه یابد خلل ولی به مثل چو گل نباشد در باغ هم خوش است خوید. قاآنی . ♦ بخوید کردن ؛ بقصیل بستن . تردادن بچارپایان . بعلف بستن : و امیر خلف آن شب رفته بود و شبانگه آنجا اسبان بخوید کرده بود. (تاریخ سیستان ). ◄ کشت زار.غله زار. (ناظم الاطباء) : رویش میان حله ٔ سبز اندرون پدید چون لاله برگ تازه شکفته میان خوید. عماره ٔ مروزی . آهو مر جفت را بغالد بر خوید عاشق معشوق را بباغ بغالید. عماره ٔ مروزی . لگام از سر اسب برداشت خوار رها کرد بر خوید و بر کشت زار. فردوسی . چرا اسب در خوید بگذاشتی بَرِ رنج نابرده برداشتی . فردوسی .
مترادف و متضاد واژهدان
بوته گندموجو، جونارس، خید، قصیل غلهزار