خوگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوگر. [ گ َ ] (ص مرکب ) عادت شده . معتاد. الفت گرفته . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) : ای شاهد شیرین شکرخا که تویی وی خوگر جور و کین ویغما که تویی . سوزنی . پرسیدند که در حق چنین حیوانی نجس چنین لفظی چرا فرمودی گفت تا زبان به نیکی خوگر شود. (مرزبان نامه ). و بر تیر انداختن و مشقت خوگر شوند. (جهانگشای جوینی ). من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم . حافظ. دل حافظ که بدیدار تو خوگر شده بود نازپرورد وصال است مجو آزارش . حافظ. دین ؛ خوگرخیر یا خوگر شر گردیدن . (منتهی الارب ). ◄ مصاحب . همنشین . (ناظم الاطباء). اَلوف . اَلِف . مألوف . الیف . مأنوس . انیس . (یادداشت مؤلف ) : بمردم درآمیز اگر مردمی که با آدمی خوگر است آدمی . نظامی . ♦ سگ خوگر ؛ کلب مُعَلَّم ْ.