خوهل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ) (ص.) کج، کژ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) (ص.) کج، کژ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوهل . [ خوَهَْ / خُه ْ / خوهََ ] (ص ) کج . منحنی . ناراست . (برهان ) (ناظم الاطباء). کژ. (لغت نامه ٔ اسدی ). اریف . اریب . خُل . (یادداشت مؤلف ) : پس ار ژاژ و خوهل آوری پیش من همت خوهل پاسخ دهد پیرزن . بوشکور. رویت براه سگبان ماند همی درست باشد هزار کژی و باشد هزار خوهل . منجیک . آن بندها که بست فلاطون به پیش من خوهل است و سست پیش کهین پیشکار من . ناصرخسرو. ◄ حیوانی که دست و پای وی کج و ناراست باشد. (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) چوب که در پس پاشنه ٔ کفش نهند. ضَغّاطَه . (یادداشت مؤلف ). ◄ جای پای گذاشتن قایق چی در قایق . (ناظم الاطباء).