خوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوه . [خوَه ْ / خُه ْ ] (فعل ) مخفف خواه . (یادداشت مؤلف ). خوهد. خواهد. خوهی . خواهی . خوهم . خواهم : پشت او خوه سیاه خواه سپید. سنائی . خط بمن انداخت و گفت خوه برو خوه نی کشت چراغ امید من بیکی پف . سوزنی . نی نی هوس است این همه اندر سر چاکر اینک دل و جانم تو خوهی ساز و خوهی سوز. سوزنی . خوه اسب وفا زین کن و زی مهر رهی تاز خوه تیغ جفا آخته کن کین رهی توز. سوزنی . گرمی بخوهی کشت چه امروز و چه فردا ور داد خوهی داد چه فردا و چه امروز. سوزنی . گفتم نخوهم که گفت خواهم اندر ره او هزار ره شعر. سوزنی . شد معلق دلم بخدمت او میخوهم تا شود معلق تر. سوزنی .
خوه . [ خ َوْه ْ ] (اِ) عرق که از انسان و دیگر حیوانات بیرون می آید. خوی . (ناظم الاطباء).
خوه . (اِ) گیاهی که در میان گندم زار روید و گندم را زیان رساند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ◄ خواهر. ◄ اخت . (ناظم الاطباء).