خونین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خونین . (ص نسبی ) منسوب به خون . ◄ آلوده به خون . خون آلوده . (ناظم الاطباء) : کعبه پس از تو زمزم خونین گریست ز اشک زمزم فشرده شد چو حجر کز تو باز ماند. خاقانی . گویی که دوباره تیر خونین نمرود به آسمان برانداخت . خاقانی . جان از تنش تیمارکش چون چشم او بیمار و خوش دل چون دهانش پسته وش خونین و خندان دیده ام . خاقانی . چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان دل از انتظار خونین دهن از امید خندان . سعدی . به آب دیده ٔ خونین نوشته قصه ٔ حال نظر بصفحه ٔ اول مکن که توبرتوست . سعدی . چو خونین شود دست گلچین زخار ز خون برگها سر زند غنچه وار. ملاطغرا (از آنندراج ). ♦ آب خونین ؛ اشک خونین . ♦ اشک خونین ؛ کنایه از اشک و گریه ای است که از سردرد و ناراحتی از چشم فرو ریزد. آب خونین . ♦ بچه ٔ خونین ؛ کنایه از اشک خونین : هر دم هزار بچه ٔ خونین کنم بخاک چون لعبتان دیده بزادن درآورم . خاقانی . ♦ چشم خونین ؛چشمی که از شدت گریستن خون آلود است : چشم خونین همه شب قامت شب پیمایم تا ز خونین جگرش لعل قبا آرایم . خاقانی . چشم خونین ز تو برسان پدر باد پدر. خاقانی . ♦ خونین سرشک ؛ اشک خونین : هر آنکس که پوشید درد از پزشک ز مژگان فروریخت خونین سرشک . فردوسی . ♦ خونین سنان ؛ سنانهای آلوده بخون : رومیان بین کز مشبک قلعه بام آسمان نیزه بالا از برون خونین سنان افشانده اند. خاقانی . ♦ خونین بدن ؛ بدن آلوده بخون . بدن آغشته به خون . ۩ بدن زخم خورده . ♦ خونین جگر ؛ دل خونین . جگر خونین . غمناک . پرغصه . با الم . با اندوه : هر آن باغی که نخلش سربدر بی مدامش باغبان خونین جگر بی . باباطاهر عریان . زین دایره ٔ مینا خونین جگرم می ده تاحل کنم این مشکل در ساغر مینایی . حافظ. ♦ خونین جگری ؛ حالت خونین جگر داشتن . خونین دلی . ♦ خونین دل ؛ با دل خونین . با دل پرخون : از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه ٔ او اگر کنم گله ای غمگسار من باشی . حافظ. حال خونین دلان که گوید باز وز فلک خون خم که جوید باز. حافظ. ♦ خونین کفن ؛ آنکه کفن خون آلوده دارد. بخون آلوده کفن . خون آلود کفن . ج، خونین کفنان : با صبا در چمن لاله سحر می گفتم که شهیدان که اند این همه خونین کفنان . حافظ. ♦ خونین و مالین ؛ خون آلوده . بخون کشیده . ۩ ضربت خورده . ضرب خورده . و با فعل شدن و کردن صرف شود. ♦ خوی خونین ؛ عرق آلوده بخون . خوی آلوده به خون . مجازاً رنگ سرخ : ز آتش روز ارغوان در خوی خونین نشست باد که آن دید ساخت مروحه دست چنار. خاقانی . ♦ دل خونین ؛ دل که براثر غصه و غم خون شد. خونین دل : چون لاله می مبین و قدح در میان کار این داغ بین که بر دل خونین نهاده ایم . حافظ. ♦ زبان خونین ؛ زبان آلوده بخون . زبان خون آلود : اشک من چون زبان خونین هم حیلت عذرخواه می گوید. خاقانی . ♦ زخم خونین ؛ زخم آلوده بخون . زخم خون آلود : زخم خونینم اگر به نشود به باشد خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست . سعدی . ♦ سرشک خونین ؛ اشک خونین . خونین سرشک . ♦ طفل خونین ؛ کنایه از خورشید است : برشکافد صبا مشیمه ٔ شب طفل خونین بخاور اندازد. خاقانی . ♦ کفن خونین ؛ کفن آلوده بخون . کفن خون آلود : بروم بر سر خاک پسرم خاک بسر کفن خونین از روی پسر باز کنم . خاقانی . ◄ چیزی که برنگ خون باشد. (ناظم الاطباء). برنگ خون : فرنگیس چو بشنید رخ را بخست میان را به زنار خونین ببست . فردوسی . کباب از تنوره درآویخته چو خونین ورقهای جوشن وران . منوچهری . گیرم چون گل نیی ساخته خونین لباس کم ز بنفشه مباش دوخته نیلی وطا. خاقانی . ◄ قاتل . خونی . کشنده . آدم کش : پیام دو خونین بگفتن گرفت همه راستی را نهفتن گرفت . فردوسی .
مترادف و متضاد واژهدان
خونآلود، خونآلوده، خونبار، خونی، آغشته به خون زخمین
فرهنگ طیفی واژهدان
خونریزیدار، خونآلود، خونی، پرخون