خونخواهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خونخواهی . [ خوا / خا ] (حامص مرکب ) طلب انتقام از جهت ریخته شدن خون کسی . (از ناظم الاطباء). طلب خون کسی کردن . طلب ثار. (یادداشت مؤلف ) : هر که زین شغل یافت آگاهی کآمد آن شیر دل بخونخواهی . نظامی . مختاربن ابی عبیده ثقفی بخونخواهی حسین بن علی علیهماالسلام برخاست . (روضةالصفا). درد این می کشدم گر چه چنین بی دردم زنده بگذاشته و دعوی خونخواهی نیست . واله هروی (از آنندراج ). به محشر دامنش از بهر خونخواهی نمیگیرم هوس دارم که ننمایم بمردم قاتل خود را. اسماعیل منصف تهرانی .