خونابه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خونابه . [ ب َ / ب ِ ] (اِ مرکب ) آب با خون آمیخته . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ آب مانندی که محتوی از خون و شیرباشد و به اصطلاح علمی فرنگ سرم گویند. ◄ اشک خونین . خوناب . (ناظم الاطباء). اشک : چو نزدیک آنجای برزو رسید ببارید خونابه بر شنبلید. (ملحقات شاهنامه ). دل عاشق بسان چوب تر بی سری سوجه سری خونابه ریجه . باباطاهر. خونابه ز دیدگان گشادند در پای فتاده درفتادند. نظامی . وین طرفه که درد چشم او را خونابه ز چشم ما روان است . سعدی (صاحبیه ). گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست من رخ زرد بخونابه منقش دارم . حافظ. خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب ای بسا رخ که بخونابه منقش باشد. حافظ. ◄ خون . خوناب : می لعل گون خوشتر است ای سلیم ز خونابه ٔ اندرون یتیم . فردوسی . بخونابه شویی همی کار خویش سزای تو جاهل بد آن مغتسل . ناصرخسرو. دل شه چون ز عجز خونابه است او نه شاه است نقش گرمابه است . سنائی . در کیسه های کان و گهرهای کوهسار خونابه ماندلعل و گهر کز تو بازماند. خاقانی . خاکی رخ چو کاه بخونابه گل کنید دیوار دخمه را بگل و که برآورید. خاقانی . پس مرا خون دوباره می ریزی من بخونابه باز می غلطم . خاقانی . چون دهن از سنگ بخونابه شست نام کرم کرد بخود بر درست . نظامی . شرطست که وقت برگ ریزان خونابه شود ز برگ، ریزان . نظامی . گرت خونابه گیرد دل ز دست دوستان سعدی نه شرط دوستی باشد که از دل تا زبان آید. سعدی . با دوست چنانکه اوست می باید داشت خونابه درون پوست می باید داشت . سعدی (رباعیات ). کاغذین جامه بخونابه بشویم که فلک رهنمائیم بسوی علم داد نکرد. حافظ. ♦ خونابه ٔ جگر ؛ خون جگر : دل ضعیفم از آن کرد آه خون آلود که در میانه ٔ خونابه ٔ جگر می گشت . سعدی . ◄ جریان خون . (از ناظم الاطباء). خوناب . ◄ خون روان . مقابل خون بسته . خوناب . (یادداشت مؤلف ) : خون انبسته همی ریزم بر زرین رخ زانکه خونابه نمانده ست درین چشمم نیز. شاکر بخاری . ◄ شنگرف . (ناظم الاطباء). صدید. (حبیش تفلیسی ). ◄ تنفس سخت . (ناظم الاطباء).