خون ریختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خون ریختن . [ ت َ ] (مص مرکب ) ریختن خون . کشتن و کشتار کردن . (ناظم الاطباء). سفک . (ترجمان القرآن ) (تاج المصادر بیهقی ). سفح . (دهار) : اگر من سزایم بخون ریختن ز دار بلند اندر آویختن . فردوسی . ببیند کنون راه خون ریختن بیاساید از رنج و آویختن . فردوسی . که خون ریختن نیست آئین من نه بد کردن اندر خور دین من . فردوسی . جهان خواستی یافتی خون مریز مکن بی گنه بر تن من ستیز. فردوسی . گرش مانم بدو کارم تباهست و گر خونش بریزم بی گناهست . نظامی . چند غبار ستم انگیختن آب خود و خون کسان ریختن . نظامی . خون صاحبنظران ریختی ای کعبه ٔ حسن قتل اینان که روا داشت که صید حرمند. سعدی (بدایع). که نه من ز دست عشقت ببرم بعاقبت جان تو مرا بکش که خونم ز تو خوبتر نریزد. سعدی (بدایع). ای چشم و چراغ دیده ٔ حی خون ریختنم چه میکنی هی . سعدی . فتنه انگیزی وخونریزی و خلقی نگرانند وه چه شیرین حرکاتی و چه مطبوع کلامی . سعدی (طیبات ). بهر سلاح که خون مرا بخواهی ریخت حلال کردمت الا بتیغ بیزاری . سعدی (طیبات ). اگرم تو خون بریزی بقیامتت نگیرم که میان دوستان اینهمه ماجرا نباشد. سعدی (طیبات ). خونت برای قالی سلطان بریختند ابله چرا نخفتی بر بوریای خویش . سعدی (طیبات ). ندانمت که اجازت نوشت و فتوی داد که خون خلق بریزی، مکن که کس نکند. سعدی (طیبات ). چو بازآمد از راه خشم و ستیز بشمشیرزن گفت خونش بریز. سعدی (بوستان ). به بی رغبتی شهوت انگیختن برغبت بود خون خود ریختن . سعدی (بوستان ). گه بخون ریختنم برخیزند گه به بد خواستنم بنشینند. سعدی (گلستان ).