خون آلود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خون آلود. (ن مف مرکب ) ملطخ به دم . (یادداشت مؤلف ). آغشته بخون . لکه دار از خون . (ناظم الاطباء). مضرج . (منتهی الارب ) : مرا ز رفتن تو وز نهیب فرقت تو دو چشم چشمه ٔ خون گشت و جامه خون آلود. فرخی . دید هرکز خواب غفلت دیرخیزی کرد زود تیغ خون آلود بر بالین چو تیغ آفتاب . سوزنی . در شکر ریزند اشک خون که گردون را بصبح همچو پسته سبز و خون آلود و خندان دیده اند. خاقانی . بر سر خاکش خجل بنشست چرخ نیم رو خاکی و خون آلود و بس . خاقانی . در وداع شب همانا خون گریست روی خون آلود از آن بنمود شب . خاقانی . دلهای خون آلود بین بر خاک راهت بوسه چین من خاک آنرا هم همین بوس تمناداشته . خاقانی . غرقه ام در خون و خون چون خشک شد گردد سیاه خود سیه پوشم که دیدی گر نه خون آلودمی . خاقانی . گلاب و مشک با عنبر برآمیخت بر آن اندام خون آلود میریخت . نظامی . گفت ویحک چه کس توانی بود اینچنین خاکسار و خون آلود. نظامی . شه بزندانیان چنین فرمود کز دل دردناک خون آلود. نظامی . چون بدریای خون درآمد زود جامه چون دیده کرد خون آلود. نظامی . باش تا فرداکه بینی روز داد و رستخیز کز لحد با زخم خون آلود برخیزد دفین . سعدی . دل ضعیفم از آن کرد آه خون آلود که در میانه ٔ خونابه ٔ جگر می گشت . سعدی . گل پیرهن دریده ٔ خون آلود از دست رخ تو بر سر چوب کند. سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی