خول
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) پرندهای است کوچک و خوش آواز و تیزپرواز.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ وَ) [ ع. ] (اِ.) خَدَم و حَشَم.
(اِ.) پرندهای است کوچک و خوش آواز و تیزپرواز.
(خَ) [ ع. ] (مص ل.) نیک پرستاری کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خول . [ ] (اِ) پرنده ای است کوچکتر از گنجشک و آن بغایت بلندپرواز و تیزپرمی باشد و بعضی چکاوک را گفته اند. (برهان قاطع). صِفَّرِد. قبره . قنبره . (السامی فی الاسامی ) : خول طنبوره تو گویی زند ولاسکوی از درختی بدرختی شود و گوید آه . منوچهری . ♦ امثال : خولی بکفم به که کلنگی بهوا، نظیر: یک گنجشک به دست به از صد گنجشک به درخت . ◄ غلیواج . ◄ دراج سفید. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء).
خول . [ خ ُوْ وَ ] (ع اِ) ج ِ خال . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
خول . [ خ َ وَ ] (ع ص ) لاغر. ضعیف . نحیف . کم گوشت . ضد فربه . ◄ (اِ) دراج سفید. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ◄ بن کام لگام . (منتهی الارب ). اصل فأس اللجام . (اقرب الموارد) (از لسان العرب ). ◄ عطایای الهی از نعمتها و بندگان و کنیزان و در آن واحد و جمع و مذکر و مؤنث یکسان است ولی بعضی ها را عقیده بر آن است که واحد آن خائل می باشد. (از منتهی الارب )(از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ◄ خدم و حشم . نوکر. خدمتکار. (یادداشت مؤلف ) : خورشید یک ستاره ندارد بهمرهی او از ستاره بیش خدم دارد و خول . سوزنی . حین اراد الابرش الکلبی ان یسوی علیه [ علی هشام ] ثوبه، فقال هشام : انا لم نتخذ الاخوان خولا. روی براه آورد و روانه شد با خواص خدم و خول خویشتن . (المضاف الی بدایع الازمان ص ٤٦). و آن گزلی خان کهن کافری ظالمی است که ... در نشابور از قطع طرق ... تحاشی ننموده و حشم و خول خود را ازین منکر نهی ناکرده . (المضاف الی بدایع الازمان ). او را با هیبتی تمام از خیل و خول و فوجی از سوار و پیاده دو نوبت به مکران فرستاد.(المضاف الی بدایع الازمان ص ٥). و محل خدم و خول او را هر یک به نزدیک یکی از افراد تعیین کرد. (از جهانگشای جوینی ). (تاریخ ابن عساکر ج ٢ ص ١١٦). از میان خدم و خول او را درربود و بوطن خویش برد. (سندباد نامه ). ◄ ج ِ خولی .