خوض
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- فرو رفتن در آب.<BR>۲- در فکر فرو رفتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) [ ع. ] (مص م.) ۱- فرو رفتن در آب. ۲- در فکر فرو رفتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوض . [ خ َ ] (ع مص ) درآمدن به آب، منه : خاض الرجل الماء خوضاً و خیاضاً. فرورفتن در آب . (یادداشت مؤلف ). ◄ درآوردن اسب را به آب . ◄ آمیختن شراب را و شورانیدن آنرا. ◄ درآمدن در سختیها، منه : خاض الغمرات . ◄ جنبانیدن شمشیر را در مضروب . ◄ فرورفتن در قولی یا امری بفکر. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب )، منه : خاض فی القول و فی الحدیث : اگر در کاری خوض کند که عاقبتی وخیم دارد... از وخامت آن او را بیاگاهانم . (کلیله و دمنه ). و اگر چه از علم بهره ای تمام داشت نادان وار در آن خوضی می پیوست . (کلیله و دمنه ). وبا دهشتی هر چه تمامتر در این خدمت خوضی نموده شد. (کلیله و دمنه ). اگر در محامد اخلاق و مآثر اعراق این پادشاه ... خوض و شروع افتد. (سندبادنامه ). یک حسنه از محاسن ذات او آن است که در تواریخ انساب و احوال امم سابقه و بمواقف مغازی ملوک عرب و عجم و شعب این علم خوضی تمام فرموده است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ز آنکه پیوسته ست هر لوله به حوض خوض کن در معنی این حرف خوض . مولوی (مثنوی ). ◄ متابعت باطل کردن . پس روی گمراهان نمودن . منه : کنا نخوض مع الخائضین (قرآن ٤٥/٧٤)؛ در باطل ما پس روی گمراهان می کنیم . ◄ متابعت کردن . همراهی کردن دیگران را. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). منه : خضتم کالذی خاضوا (قرآن ٦٩/٩)؛ یعنی خوض کردید مثل خوض آنها. پیروی کردید در امری مثل خوضی که آنها در آن امر کردند.
خوض . [ خ َ ] (اِخ ) نام وادی در کرانه ٔ عمان . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
غوطهور فرو رفتن ژرفاندیشی در اندیشه فرو رفتن، به فکرفرو رفتن
واژگان قرآن
الَّذینَ یَخُوضُونَ «خوض» همان طور که «راغب» در «مفردات» مى گوید، در اصل به معناى وارد شدن تدریجى در آب و راه رفتن (و شنا کردن) در آن است، ولى بعداً به عنوان کنایه به ورود در سایر امور نیز گفته شده است، اما این کلمه در قرآن مجید بیشتر به وارد شدن در مطالب باطل و بى اساس اطلاق گردیده، ولى غالباً در قرآن، به معناى ورود، یا شروع به کارها یا سخنان زشت و بد آمده است.(9)