خوشه چین
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.)(ص فا.)۱ - آن که خوشههای غلات یامیوههای درختان را میچیند.<BR>۲- آن که پس از درو و جمع آوری محصول خوشههای باقی مانده را برای خود جمع میکند.<BR>۳- آن که از هرجا چیزی (مادی یا معنوی) برای خود اندوخته کند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.)(ص فا.)۱ - آن که خوشههای غلات یامیوههای درختان را میچیند. ۲- آن که پس از درو و جمع آوری محصول خوشههای باقی مانده را برای خود جمع میکند. ۳- آن که از هرجا چیزی (مادی یا معنوی) برای خود اندوخته کند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوشه چین . [ ش َ / ش ِ ] (نف مرکب ) چیننده ٔ خوشه . لاقط. لاقطه . (از یادداشت مؤلف ). آنکه پس از درو کردن کشت زار جو و گندم و جمعآوری حاصل، تک خوشه هایی که در آنجا مانده برای خویشتن جمع می کند. (ناظم الاطباء) : ز ادراکش عطارد خوشه چین است مگر خود نام خانش خوشه زین است . نظامی . ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم باری نگه کن ای که خداوند خرمنی . سعدی . ای پادشاه سایه ز درویش وامگیر ناچار خوشه چین بود آنجا که خرمن است . سعدی . عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند کاین کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را. سعدی . خداوند خرمن زیان می کند که با خوشه چین سر گران می کند. سعدی (بوستان ). ثوابت باشد ای دارای خرمن اگر رحمی کنی بر خوشه چینی . حافظ. به خرمن دو جهان سر فرونمی آرند دماغ کبر گدایان و خوشه چینان بین . حافظ. تامیتوان ز آبله ٔ دست رزق خورد بهر چه خوشه چین ثریا شود کسی . صائب . ◄ آنکه از حاصل کار یا دانش یا هنر یا خرمن کسی اندکی برگیرد. که از هر جا برای خود چیزی اندوخته کند. ریزه خوار. (ناظم الاطباء) : عطا ز خرمن خود میکنم چو صاحب شیر نه خوشه چینم چون کدخدای خرچنگی . اخسیکتی . ای که بهر توشه ٔ جان عقل کل خرمن صدق ترا شد خوشه چین . خاقانی . خواجه فرمودند سخن خواجگان است که ما خوشه چین علمائیم . (انیس الطالبین ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی