خوشرو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوشرو. [ خوَش ْ / خُش ْ ] (ص مرکب ) زیبارو. خوش صورت . جمیل . ◄ خوش خلق . خوش اخلاق . مقابل عبوس . طلق الوجه . بشاش . خندان .
خوشرو. [ خوَش ْ / خُش ْ رَ / رُو ] (نف مرکب ) ستورنیک رونده . ستور نیک گام . (ناظم الاطباء) : مرکبان دارم خوشرو که به راهم بکشند دلبران دارم خوشرو که بدیشان نگرم . فرخی . ره بر و شخ شکن و شاددل و تیزعنان خوشرو و سخت سم و پاک تن و جنگ آغاز. منوچهری . بارداری چون فلک خوشرو مه و خور در شکم وز دوسو چون مشرقین او را دو زندان دیده اند. خاقانی . سمندر چو پروانه آتشروست ولیک این کهن لنگ و آن خوشروست . نظامی . این بادپای خوشرو تازی نژاد فضل تا چند گاه باشد بر آخور حمیر. کمال الدین اسماعیل . ◄ مطیع. غیرحرون . غیرسرکش : معلوم شود که اگرچه کره ٔ پارسیم حرون است مرکب تازیم خوشرو است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
مترادف و متضاد واژهدان
خوشرو، بسیم، بشاش، تازهرو، خندان، خندهرو، گشادهرو، متبسم جمیل، خوشصورت، خوشگل، زیبا، قشنگ (متضاد: بدرو، گرفته، بدخو، ناخوشرو)
فرهنگ طیفی واژهدان
خوشخلق، خوشبرخورد، گشادهرو، دوست داشتنی، دلکش، مرضیه، دلنشین، دوستداشتنی، مردمدار، اجتماعی، معاشرتی، ملایم، لطیف، خوشرفتار، مطیع
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی