خوشدل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوشدل . [ خوَش ْ / خُش ْ دِ ] (ص مرکب ) بانشاط. شادان . مسرور. مقابل غمین . مقابل غمگین : چون به خانه آید خوشدل باشد و چون به صحرا رود اندوهگین بود. (قصص الانبیاء). با دوستان توخوشدل و مر دشمنانت را درمانده گشته با غم و بی غمگسار دل . سوزنی . یک رادمرد خوشدل و خندان نیافتم . خاقانی . نه حواری صفت است آنکه ازو اسقفان خوشدل و عیسی دژم است . خاقانی . تو خوشدل باش و جز شادی میندیش که من یکدل گرفتم کار در پیش . نظامی . جهان خسرو که سالار جهان بود جوان بود و عجب خوشدل جوان بود. نظامی . بتو خوشدل دماغ مشک بیزم ز تو روشن چراغ صبح خیزم . نظامی . جریده ٔ گنهت عفو باد و توبه قبول سپید نامه و خوشدل بعفو بارخدای . سعدی . سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه ندارد حدود ولایت نگاه . سعدی (بوستان ). نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی . حافظ. ♦ خوشدل شدن ؛ بانشاط شدن . مسرور شدن . ♦ خوشدل کردن ؛ شاد کردن . مسرور کردن : خواند سرهنگ را و خوشدل کرد دست در گردنش حمایل کرد. نظامی . بتعلیم او بیشتر بردرنج که خوشدل کند مرد را پاس گنج . نظامی . ♦ خوشدل گشتن ؛ خوشدل شدن . مسرور گشتن : من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند. حافظ. ♦ خوشدل نشستن ؛ مسرور نشستن . بانشاط نشستن : همه بجای خویش ایمن و خوشدل بنشینید که کس را با کسی کاری نیست . (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ سعید نفیسی ). تو سرمست و سر زلف تو در دست اگر خوشدل نشینم جای آن هست . نظامی . درین محمل کسی خوشدل نشیند که چشم زاغ پیش از پس ببیند. نظامی . ◄ (ق مرکب ) در حال نشاط و سرور. ◄ (ص مرکب ) پاکدل . پاک نیت . پاک درون : بوزارت نشسته خوشدل و شاد وز امارت نگشته عزل پذیر. سوزنی . حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی . حافظ.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه