خوشحال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوشحال . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (ص مرکب ) شاد. باسرور. بی غم . مقابل بدحال . با وقت خوش . ◄ بشاش . کامران . بختیار. شادمان . نیک بخت . (از ناظم الاطباء). مسرور (یادداشت مؤلف ) : من بهر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم . مولوی . اندوه فایده نمیکند خوشحال می باید بود. (انیس الطالبین ). ◄ (ق مرکب ) در حال شادمانی و سرور. (ناظم الاطباء). شادان . (یادداشت مؤلف ) : به ذوق دریافت لقای شریف ایشان خوشحال میرفتم . (انیس الطالبین ).