خوشبو کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوشبو کردن . [ خوَش ْ / خُش ْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) معطر ساختن . تعطّر. ترویح .خوشبو گردانیدن . خوشبوی کردن . (یادداشت بخط مؤلف ) : روزی بت را بیرون آوردند به درّ و گوهر مرصعکرده و بمشک و عنبر خوشبو کرده . (قصص الانبیاء). از این جنبش آن بود مقصود من که خوشبو کنم مجمر از عود من . نظامی . و نیز رجوع به خوشبوی کردن شود.