خوش کرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش کرده . [ خوَش ْ / خُش ْ ک َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) معطر. (یادداشت مؤلف ) : و علاج آن بطعامهای لطیف و زودگوار باید کرد چون تذرو و دراج و گنجشک بشوربا پخته و بریان کرده و به بوی افزارها خوش کرده چون زیره و کرویا و دارچینی و نانخواه و زعفران . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ خوش کرده ٔ شاعر ؛ کنایه از ممدوح بود. (آنندراج ) : ز شاعر همه غایبان حاضرند خوش آنانکه خوش کرده ٔ شاعرند. ظهوری (از آنندراج ).