خوش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش کردن . [ خوَش ْ / خُش ْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شاد کردن . خشنود کردن . (ناظم الاطباء). خوشحال کردن : روان نیاکان ما خوش کنید دل بدسگالان پر آتش کنید. فردوسی . مگر دل خوش کند لختی بخندد ز مسعودی و از ریش بولاهر. فرخی . بهار تازه دمید ای بروی رشک بهار بیا و روز مرا خوش کن و نبید بیار. فرخی . و سیمجور نیکویی همی کرد و می گفت و دل مردمان خوش همی کرد. (تاریخ سیستان ). پر شود معده ترا چون نبود میده ز کشک خوش کند مغز ترا گر نبود مشک سداب . ناصرخسرو. طیبات از بهر که للطیبین یار دل خوش کن مرنجان و ببین . مولوی . دروغی که حالی دلت خوش کند به از راستی کت مشوش کند. سعدی (گلستان ). ◄ شفا دادن . تیمار کردن . چاره نمودن . علاج کردن . (ناظم الاطباء). صحت بخشیدن . (یادداشت مؤلف ) : عسل خوش کند زندگان را مزاج ولی درد مردن ندارد علاج . سعدی . ◄ خشکانیدن . ◄ شیرین کردن : بیاورد پس پاسخ نامه پیش ورا گفت خوش کن از این کام خویش . فردوسی . ◄ خاموش کردن و اطلاق آن بر آتش وشمع اگرچه در اصل مجاز است ولیکن مشهور است . ◄ از گریه بازماندن . (آنندراج ). ◄ نیکویی کردن . منفعت رسانیدن . احسان کردن . (ناظم الاطباء). ◄ معطر کردن . مطیب کردن : وهمه را به دارچینی و مصطکی و زعفران خوش باید کرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و داروی مسهل را به عود خام و مصطکی و سنبل و مانند آن خوش باید کرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اصلاح او [ اصلاح زهومتناکی بط و مرغابی ] آن است که او را به سرکه پزند و به سداب و کرفس و پونه خوش کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بده تا بخوری در آتش کنم مشام خرد تا ابد خوش کنم . حافظ. خوش می کنم بباده ٔ مشکین مشام جان کز دلق پوش صومعه بوی ریاشنید. حافظ. ♦ جا خوش کردن ؛ توقف کردن یا اقامت کردن و ماندن در جایی .
مترادف و متضاد واژهدان
شفا دادن، مداوا کردن، بهبود بخشیدن، معالجه کردن شاد کردن، شادمان کردن دلپذیر ساختن، مطبوع کردن معطر کردن، خوشبو ساختن