خوش نمک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش نمک . [ خوَش ْ / خُش ْ ن َ م َ ] (ص مرکب ) ملیح . نمکین . کنایه از محبوب ومعشوق . (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : از دیده جرعه دان کنم از رخ نمکستان تا نوش جام و خوش نمک خوان کیستی . خاقانی . ◄ طعامی که نمک آن از قاعده بیرون نباشد. (ناظم الاطباء). آنچه کمی بشوری مائل است و شوری آن زننده و مکروه نیست . متمایل بشوری . (یادداشت مؤلف ) : این بی نمکی فلک همی کرد وان خوش نمک این جگر همی خورد. نظامی . همه ساق زنگی خورم در شراب کز آن خوش نمکتر نیابم کباب . نظامی . نگردید از جهان بی نمک شوری مرا حاصل مگر شور قیامت خوش نمک سازد کبابم را. صائب (از آنندراج ). ◄ مردم نمکین . (آنندراج ) : اسیران رومی بپروردمی همه زنگی خوش نمک خوردمی . نظامی . آتش مرغ سحر از باب زن برجگر خوش نمکان آب زن . نظامی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی