خوش منظر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش منظر. [ خوَش ْ / خُش ْ م َ ظَ ] (ص مرکب ) خوب چهره . نیک سیما. نیکودیدار. (ناظم الاطباء). خوش نما. خوب دیدار. (یادداشت مؤلف ). خوبروی : که دریافتم حاتم نامجوی هنرمند و خوش منظر و خوبروی . سعدی (بوستان ). ◄ با منظره ٔ خوب . با چشم انداز نیکو. خوش منظره : و صباح از عکس جمال حورالعینش خوش منظر. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). ابوعلی محمد مردی فاضل بوده است و بغایت پرهیزگار و خوش محاوره و خوش منظر. (تاریخ قم ).
واژگان فارسی سره واژهدان
خوش چشم انداز
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی