خوش منش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش منش . [ خوَش ْ / خُش ْ م َ ن ِ ] (ص مرکب ) فَکِه . فاکِه . خوش طبع. شادان .خندان . خرسند. راضی . (یادداشت مؤلف ) : بدین روز هم نیستی خوش منش که پیش من آوردی ای بدکنش . فردوسی . برفتند شادان دل و خوش منش پر از آفرین لب ز نیکی دهش . فردوسی . مگر کو برین هم نشان خوش منش بیاید ابی جنگ و بی سرزنش . فردوسی . و ستارگان شاد باشند به قوت و سعادت خویش و خوش منش گردند. (التفهیم ). ایمن مشو ز کینه ٔ او ای پسر هرچند شادمان بود و خوش منش . ناصرخسرو. گل از نفس کل یافته ست آن عنایت که تو خوش منش گشته ای زان و شادان . ناصرخسرو. به نخجیر شد شاه یک روز کش هم او خوش منش بود و هم روز خوش . نظامی . ◄ طائع. (مهذب الاسماء). خوش رفتار. یکدل . صمیمی : پس چون این زن این صورت پدر خویش که دیوان کرده بودند یافت بخانه ٔ سلیمان بنهاد و هر روز با همه ٔ کنیزکان برفتی و آن صورت را سجده کردی و با سلیمان خوش منش نبود و سلیمان ندانست که آن زن همی بت پرستید. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). همان خوش منش مردم خویشکار نباشد بچشم خردمند خوار. فردوسی . نباشیم تا جاودان بدکنش چه نیکو بود داد با خوش منش . فردوسی . پسر خوش منش باید و خوبروی . سعدی . زن خوش منش خواه نه خوب روی که آمیزگاری بپوشد عیوب . سعدی . ◄ دارنده ٔ ضمیر نیک . خیرخواه . خوش نفس . ◄ خوش گذران . عیاش . تن پرور. (ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه