خوش طبع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش طبع. [ خوَش ْ / خُش ْ طَ ] (ص مرکب ) بذله گوی . مسخره . (ناظم الاطباء). خوش منش . مزاح . فَکِه . فاکِه . لاغ . شوخ . باطیبت : جوانی بیامد گشاده زبان سخنگوی و خوش طبع و روشن روان . فردوسی . گاه تو خوش طبع و گهی خشمنی سیرت این چرخ همین سیرت است . ناصرخسرو. سوزنی خوش طبع بادا با ملیح خوش مزاح خدمت جان ترا از جان و از دل خواستار. سوزنی . مشفق و مهربان و خوش طبع و شیرین زبان . (گلستان ). جوانی بر سر این میدان مداومت می نمایدخوش طبع و شیرین زبان . (گلستان ). یکی مرد شیرین خوش طبع بود که با ما مسافر در آن ربع بود. سعدی . زن خوب خوش طبع رنج است و مار رها کن زن زشت ناسازگار. سعدی (بوستان ). ترشروی بهتر کند سرزنش که یاران خوش طبع شیرین منش . سعدی (بوستان ). ◄ خوشدل .خوشحال : و براندند از این سخنان گفتند و خوشدل و خوش طبع بازگشتند. (تاریخ بیهقی ). خوش طبعم از عطات ولی زردرخ ز شرم حلوا به خوان خواجه مزعفر نکوتر است . خاقانی .
مترادف و متضاد واژهدان
خوشقریحه، خوشذوق، شیرینزبان، ظریف، ظریفطبع، نکتهسنج (متضاد: بدقریحه، کجطبع) بذلهگو، مزاح، شوخ، شوخطبع، لطیفهپرداز، لطیفهگو
واژگان فارسی سره واژهدان
نیکنهاد
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی