خوش شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش شدن . [ خوَش ْ / خُش ْ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) خوب شدن و نکو شدن . ◄ التیام یافتن . ◄ به وجد درآمدن . خوشحال شدن . مسرور گشتن . اهتزاز : مفلسان گر خوش شوند از زر قلب لیک آن رسوا شود در دار ضرب . مولوی . ◄ به حال درآمدن . به حالت صوفیانه ای درآمدن که مقابل قبض است . به بسط درآمدن : چون بنادانی خویش اقرار کرد شیخ خوش شد قائم استغفار کرد. عطار.