خوش سخنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش سخنی . [ خوَش ْ / خُش ْ س ُ خ َ] (حامص مرکب ) لوسَه . (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). خوش تقریری . خوش بیانی . خوش زبانی . خوش گفتاری : ای دوست بصد گونه بگردی به زمانی گه خوش سخنی گیری و گه تلخ زبانی . فرخی . آن خوش خویی و خوش سخنی بد که دلم را در بند تو افکند و مرا کرد چنین زار. فرخی . و از خوش سخنی و تواضع هر که پیش وی نشستی دلش ندادی که برخاستی . (مجمل التواریخ والقصص ). ز بس که نام لبت بر زبان من بگذشت برفت نام من اندر جهان به خوش سخنی . سعدی .