خوش داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش داشتن . [ خوَش ْ / خُش ْ ت َ ] (مص مرکب ) نکو داشتن . خوب داشتن : به لطف خویش خدایاروان او خوش دار بدان حیات بکن زین حیات خرسندش . سعدی . پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار جواب دادی و گفتی میا خوشم بی تو. سعدی . خوش است این پسر وقتش از روزگار الهی همه وقت او خوش بدار. سعدی . ♦ دل خوش داشتن با کسی ؛ دل یکی کردن : ولیکن ترا با خود شریک کردم در ملک باید که مرا یار باشی و دل با من خوش داری که هیچ بدگوی میان ما راه نیابد. (تاریخ بخارای نرشخی ).