خوش خوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش خوار. [ خوَش ْ / خُش ْ خوا / خا ] (نف مرکب ) آنکه خوش خورد. (یادداشت مؤلف ). کسی که زندگانی با عیش و عشرت و خوشی گذراند. (ناظم الاطباء) : پیش خردمند شدم دادخواه از تن خوشخوار گنهکار خویش . ناصرخسرو. مرد را خوار چه دارد تن خوشخوارش چون ترا خوار کند چون نکنی خوارش . ناصرخسرو. این کالبد جاهل خوشخوار تو گرگی است وین جان خردمند یکی میش نزار است . ناصرخسرو. خوار که کردت ببارگاه شه و میر در طلب خواب و خور جز این تن خوشخوار. ناصرخسرو. ◄ آنچه خوش خورده شود. مطبوع و سهل التناول . لذیذ. بامزه . خوشخواره . (یادداشت مؤلف ) : نرم و تر گردد و خوشخوار و گوارنده خار بی طعم چو در کام حمار آید. ناصرخسرو. شراب جوشیده ... خوشبوی تر و خوشخوارتر از خام باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). زان طبخها که دیگ سلامت همی پزد خوشخوارتر ز فقر ابائی نیافتم . خاقانی . باده ٔ گلرنگ تلخ و تیز و خوشخوار و سبک نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام . حافظ. سیب و زردآلو و آلوچه و آلبالو باز انجیر وزیری و خیار خوشخوار. بسحاق اطعمه . صفت آش بنا کردم و عقلم می گفت لوحش اﷲ دگر از آش زرشک خوشخوار. بسحاق اطعمه . الطابه ؛ شراب خوشخوار. (منتهی الارب ).