خوش خبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش خبر. [ خوَش ْ / خُش ْ خ َ ب َ ] (ص مرکب ) نویددهنده . مژده دهنده . (ناظم الاطباء). مژده ور. (یادداشت مؤلف ) : نکته ٔ روح فزا از دهن دوست بگو نامه ٔ خوش خبر از عالم اسرار بیار. حافظ. آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم . حافظ. مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد. حافظ. ♦ خوش خبر باش ؛ به قاصد نورسیده و تفألاً به کلاغ و جغد گویند چون بانگ کند. چون کلاغ یا جغدی بر بالای خانه ای نشیند و آواز دهد زنان برای رفع نحوست آن گویند: خوش خبر باش . ♦ خوش خبر دادن ؛ نوید نیکی دادن . مژده ای دادن . (یادداشت مؤلف ).