خوش حال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ فا - ع. ] (ص مر.)<BR>۱- شاد، شادمان، بشاش.۲ - کامران، کامروا.<BR>۳- نیکبخت، سعادتمند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) [ فا - ع. ] (ص مر.) ۱- شاد، شادمان، بشاش.۲ - کامران، کامروا. ۳- نیکبخت، سعادتمند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوشحال . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (ص مرکب ) شاد. باسرور. بی غم . مقابل بدحال . با وقت خوش . ◄ بشاش . کامران . بختیار. شادمان . نیک بخت . (از ناظم الاطباء). مسرور (یادداشت مؤلف ) : من بهر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم . مولوی . اندوه فایده نمیکند خوشحال می باید بود. (انیس الطالبین ). ◄ (ق مرکب ) در حال شادمانی و سرور. (ناظم الاطباء). شادان . (یادداشت مؤلف ) : به ذوق دریافت لقای شریف ایشان خوشحال میرفتم . (انیس الطالبین ).
فرهنگ طیفی واژهدان
سرشاد، شوخ و شنگ، سرحال، شنگول، مستانه، محظوظ، تردماغ، سرخوش، بانشاط، خوش، شاد، شادمان، خندان، خوشبخت، راحت
واژگان فارسی سره واژهدان
شادمان، شادکام، شاد، سرخوش، دلشاد، خورسند، خرسند
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی