خوش بو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش بو. [ خوَش ْ / خُش ْ ] (ص مرکب ) معطر. طیّب . عبق . طیبه . ارج . بویا. خوشبوی . (یادداشت بخط مؤلف ). چیزی که دارای بوی نیک و معطر باشد. (ناظم الاطباء) : تو مغز نغز و میوه ٔ خوشبو همی خوری ویشان سفال بیمزه و برگ میچرند. ناصرخسرو. ندا آمد که یا موسی تو ندانستی که بوی دهن روزه دارنزد من خوشبوتر است از بوی مشک ؟ (قصص الانبیاء). چو تو گرمی کنی نیکو نباشد گلی کو گرم شد خوشبو نباشد. نظامی . فرشهایی کشیده بر سر تخت نرم و خوشبو چو برگهای درخت . نظامی . جز آن کآن شخص را بوی دهان بود تو خوشبوئی از این به چون توان بود؟ نظامی . رضوان در خلد باز کرده ست کز عطر مشام روح خوشبوست . سعدی . ناگهی باد خزان آید و این رونق و آب که تو می بینی از این گلبن خوشبو برود. سعدی . گلیست خرم و خندان و تازه و خوشبو ولی امید ثباتش چنانکه دانی نیست . سعدی . گر غالیه خوشبو شد در گیسوی او پیچید. سعدی . ◄ (اِ) عطر. (مهذب الاسماء). شمامه . (ناظم الاطباء). خوشبوی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی