خورگاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خورگاه . [ خوَرْ / خُرْ ] (اِ مرکب ) بنائی که آفتاب گیر باشد برای زمستان . آفتاب رو. برآفتاب . خورتاب . (یادداشت مؤلف ) : وقت منظر شد و وقت نظر خورگاه است دست تابستان از روی زمین کوتاه است . منوچهری .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خورگاه . [ خوَرْ / خُرْ ] (اِ مرکب ) بنائی که آفتاب گیر باشد برای زمستان . آفتاب رو. برآفتاب . خورتاب . (یادداشت مؤلف ) : وقت منظر شد و وقت نظر خورگاه است دست تابستان از روی زمین کوتاه است . منوچهری .