خورند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خورند. [ خوَ / خ ُ رَ ] (اِ) درخور. زیبا. لایق . سزاوار. شایسته . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). متناسب . (یادداشت مؤلف ) : اگر به همتش اندر خورند بودی جای جهانْش مجلس بودی سپهر شادروان . قطران (از انجمن آرای ناصری ). ♦ امثال : گرز به خورند پهلوان ، نظیر: لقمه به اندازه ٔ دهان . ◄ نام روز دوازدهم از هر ماه شمسی . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا). اما صحیح در این معنی «خور» است نه خورند. ◄ در شیمی این کلمه را برای «ظرفیت » قرار داده اند. رجوع به دایرةالمعارف فارسی شود.
خورند. [ خ ُ رَ ] (اِخ )دهی است از بخش راور شهرستان کرمان، واقع در جنوب باختری راور و جنوب راه کوهبنان به راور. این ده کوهستانی و سرد و با ٤٠٠ تن سکنه می باشد. آب آن از قنات و محصول آن غلات و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری . راه مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).