خورشیدروی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خورشیدروی . [ خوَرْ / خُرْ ] (ص مرکب ) خوب روی . جمیل . خورشیدچهر. خورشیدرو : بجستند خورشیدرویان ز جای از آن غلغل نامور کدخدای . فردوسی . برون آورید از شبستان اوی بتان سیه چشم خورشیدروی . فردوسی . بدینگونه رانید یکسر سخن ز خورشیدرویان سرو چمن . فردوسی . بخورشیدرویان سپهدار گفت که این خواب را باز باید نهفت . فردوسی . خورشیدروی باشد عنبرعذار باشد از پای تا بفرقش رنگ و نگار باشد. منوچهری . من شدم عاشق بر آن خورشیدروی کآبروان دارد هلال منخسف . خاقانی . هیچم اندر نظر نمی آید تا تو خورشیدروی در نظری . سعدی .