خورشید
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- ستارهای که سیارات منظومة شمسی به گرد آن میچرخند.<BR>۲- هر ستارهای که مرکز یکی از منظومهها باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) [ په. ] (اِ.) ۱- ستارهای که سیارات منظومه شمسی به گرد آن میچرخند. ۲- هر ستارهای که مرکز یکی از منظومهها باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خورشید. [ خُرْ ] (اِخ ) شهرکیست در سواحل فارس و در کنار خلیجی که نزدیک به یک فرسخ با دریا فاصله دارد و کشتیها بدانجارفت و آمد میکنند و بازار بین سینیز و سیراف است .
خورشید. [ خُرْ] (اِخ ) دهی از دهستان قره طقان بخش بهشهر شهرستان ساری، واقع در شمال نکا. این دهکده در دشت واقع است با آب و هوای مرطوب و ٤٢٠ تن سکنه . آب آن از رودخانه ٔنکا و آب بندان و محصول آن برنج و غلات و پنبه و مختصر صیفی است . شغل اهالی زراعت و بافتن پارچه های نخی . و راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
خورشید. [ خُرْ ] (اِخ ) دهی است از دهستان چهاراویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه، واقع در جنوب شوسه ٔ مراغه به میانه . این دهکده کوهستانی با آب و هوای معتدل و ١٤٩ تن سکنه است . آب آن از چشمه و محصول آن غلات و نخود و بزرک و شغل اهالی زراعت و از صنایع دستی جاجیم بافی است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
فرهنگ طیفی واژهدان
مهر، آفتاب، شمس، ضیاء، خور، میترا، هور لکه خورشیدی قرص خورشید خورشیدگرفتگی، آفتابگرفتگی، کسوف، تیرهسازی چشمه آفتاب، جام سحر، آفتاب عالمتاب، خسرو خاور، طشت زر طلوع، غروب اعتدالین، سال تحویل همجوشی هستهای تشعشع
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه