خورش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ رِ) [ په. ]<BR>۱- (اِمص.) خوردن.<BR>۲- (اِ.) خوردنی، طعام.<BR>۳- آنچه با نان یا برنج خورند. خورشت نیز گویند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ رِ) [ په. ] ۱- (اِمص.) خوردن. ۲- (اِ.) خوردنی، طعام. ۳- آنچه با نان یا برنج خورند. خورشت نیز گویند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خورش . [ خوَ / خ ُ رِ ] (اِ) غذا. طعام . (ناظم الاطباء). قوت . خوردنی . (یادداشت بخط مؤلف ) : چهل روز افزون خورش برگرفت بیامد دمان تا چه بیند شگفت . فردوسی . همان نیزتنگی در آن رزمگاه زبهر خورشها بر او بسته راه . فردوسی . گمانی چنان برد کو را بخواب خورش کرد بر پرورش برشتاب . فردوسی . برآمیختندی خورشها بهم نبودی بخور اندرون بیش و کم . فردوسی . بجز مغز مردم مده شان خورش مگر خود بمیرند از این پرورش . فردوسی . بیفکنی خورش پاک را ز بی اصلی بیاکنی به پلیدی تو ماهیان بکژار. بهرامی . همیشه تا خورش و صید باز باشد کبک چنان کجا خورش و صید یوز باشد رنگ . فرخی . بجز عمود گران نیست روز و شب خورشش شگفت نیست از او گر شکمْش کاواک است . لبیبی . خورشها پاک و جان افزای و نوشین چو پوششهای نغز و خوب و رنگین . (ویس و رامین ). خورش را گوارش می افزون کند ز تن ماندگیها به بیرون کند. اسدی . چو بینی خورشهای خوش گرد خویش بیندیش تلخی ّ دارو ز پیش . اسدی . خورش باید از میزبان گونه گون نه گفتن کز این کم خور وزآن فزون . اسدی . خورش گر بود میهمان را زیان پزشکی نه خوب آید از میزبان . اسدی . هرچه خوشی است آن خورش جسم تست هرچه نه خوشی است ترا آن دواست . ناصرخسرو. دانند عاقلان جهان کاین کبوتران آب و خورش همی همه از عمر ما خورند. ناصرخسرو. تخم و برو برگ همه رستنی داروی ما یا خورش جسم ماست . ناصرخسرو. از این کرد دور از خورشهای آن خوان مهین خاندان دشمن خاندان را. ناصرخسرو. و آدم را فرمود این بکار که خورش تو و فرزندان تو از این خواهد بود و این را بکار تابروید. (قصص الانبیاء). طبع خون مست و تر... و غذا راستینی خونست و خورشها را غذا ازبهر آن گویند که اندر تن مردم خون خواهد رسید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). که خورش دهد مردمان را از گندم و جو و میوه . (نوروزنامه ٔ خیام ). جز آتش خور گرت خورش نیست در مطبخ آسمان چه باشی ؟ خاقانی . چه خورش کو خورش کدام خورش دستخون مانده را چه جای خور است . خاقانی . بر سر خوان زندگی خورشت چون جگرگوشه ایست خوان برگیر. خاقانی . خورش از مشرب قناعت ساخت هم چو زمزم هم آب حیوانست . خاقانی . بامدادان دو شیر غرّنده خورشی در شکم نیاگنده . نظامی . چرب خورش بود ترا پیش از این روبه فربه نخوری بیش از این . نظامی . خو بازبریدم از خورشها فارغ شده ام ز پرورشها. نظامی . دراین ژرف صحرا که مأوای ماست خورشهای ما صید صحرای ماست . نظامی . خورش ده بگنجشک و کبک و حمام که یک روزت افتد همائی بدام . سعدی (بوستان ). توانایی تن بدان از خورش که لطف حقت میدهد پرورش . سعدی (بوستان ). ور چو طوطی شکر بود خورشت جان شیرین فدای پرورشت . سعدی (گلستان ). آتش ار هیچ نیابد که خورش سازد از آن کارش اینست که بنشیند و خود را بخورد. ابن یمین . ♦ خورش دستاس ؛ آن مشت از دانه که در مرتبه ٔ اول در گلوی آسیا ریزند و بتازی لهوة گویند. (ناظم الاطباء). ◄ طعمه . غذای ددان و پرندگان گوشتخوار : ببردش بجایی که بودش کنام ز بردن مر او را خورش بود کام . فردوسی . ◄ قاتق . ادام . هر چیزی که نان با وی خورند. (ناظم الاطباء). خورشت . آنچه از گوشت و روغن و سبزیها یا حبوبات و میوه پزند نیم مایع و با برنج پخته خورند. آنچه با چلو خورند از پختنی ها. طعامهایی که پزند چاشنی چلو را، چون : خورش نعناع جعفری، قیمه، قورمه سبزی، خورش چغاله، خورش آلو، مطنجن، کرفس، کنگر، اسفناج، ریواس، میرزاقاسمی، باقلاخورش، شش انداز، مسمن بادنجان کدو، بامیا، سیب، به، خورش کلم : چواز شیر و از انگبین و خورشها سخن بشنوی خوش بگرمی بزاری . ناصرخسرو. وز بهر خزّ و بزّ و خورشهای چرب و نرم گاهی ببحر رومی و گاهی بکوه غور. ناصرخسرو. ♦ بی خورش ؛ خالی . پتی . خشک . (یادداشت مؤلف ). ♦ نان خورش ؛ قاتق : یکی نان خورش جز پیازی نداشت چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت . سعدی (بوستان ). ◄ آنچه بر پوست مالند پیراستن را. داروها که بر پوست خام ریزند پیراستن آنرا. (یادداشت مؤلف ). ◄ (اِمص ) اسم مصدر از فعل خوردن . (یادداشت مؤلف ) : خورش گور و پوشش هم از چرم گور گیا خورد گاهی و گاه آب شور. فردوسی . بکارند و ورزند و خود بدروند بگاه خورش سرزنش نشنوند. فردوسی . گر بخورش بیش کنی زیستی هرکه بسی خورد بسی زیستی . نظامی . پوشش از جلود کلاب و فارات و خورش از لحوم آن و میتهای دیگر. (جهانگشای جوینی ).