فرهنگ لغت

خوبکاری

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

خوبکاری . (حامص مرکب ) نکورفتاری . نیکوکاری . نیک کرداری : همه جامه ٔ رزم بیرون کنید همه خوبکاری بافزون کنید. فردوسی . همه خوبکاری ز یزدان شناس وز او دار تا زنده باشی سپاس . فردوسی . به از خوبکاری بگیتی چه چیز که اندررسم هم بدان چیز نیز. اسدی (گرشاسبنامه ).

معنی خوبکاری | فرهنگ لغت