فرهنگ لغت

خوبله

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

خوبله . [ خوَب ْ / خُب ْ ل َ / ل ِ] (ص ) ابله . نادان . (انجمن آرای ناصری ) : من خوبله در سبلت افکنده بادی چو در ریش خشک از ملاقات شانه . انوری (از انجمن آرای ناصری ).

معنی خوبله | فرهنگ لغت