خواستگار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواستگار. [ خوا / خا ] (ص مرکب ) طالب . خواستار. خواهنده . (یادداشت بخط مؤلف ). آرزومند. (ناظم الاطباء) . مشتاق : از آن پس نشستند در مرغزار سخن گفته آمد ز هر خواستگار. فردوسی . بر صحبت او زمامداران دلگرم شدند خواستگاران . نظامی . اندک سوی من نگر اگرچه بسیار شدند خواستگاران . عطار. ◄ زن که به پسندیدن و گزیدن عروس رود. زن که برای دیدن دختری یا زنی فرستند تا او را دیده و از شمایل او مرد طالب ازدواج را آگاه کند. (یادداشت بخط مؤلف ). طالب دختر و یا زن برای زناشویی و عروسی . (ناظم الاطباء). ◄ آنکس که خواهش گرفتن زن یا دختری کند. ◄ خواهشگر. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ طلبکار. (غیاث اللغات ) (آنندراج ).