خواستاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواستاری . [ خوا / خا ] (حامص مرکب ) طلب . (مهذب الاسماء). التماس . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ اظهار علاقه مندی . اظهار مهر. اظهار عشق : بنمای دوستداری بفزای خواستاری دانی که خواستاری باشد ز دوستداری . منوچهری . گر دوستدار مایی ای ترک خوبچهره زین بیش کرد باید با مات خواستاری . منوچهری . ◄ حمایت . طرفداری . شفاعت . (یادداشت بخط مؤلف ) : نیست غم چون بخواستاری من خسرو صاحب القران برخاست . خاقانی . ◄ دلجویی . دلداری : ترا افتد که با ما سر برآری کنی افتادگان را خواستاری . خاقانی . ◄ مسألت . خواهشگری . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ شره . خواهش نفس . میل نفس : هفتم شره وخواستاری که نفس پیوسته در شهوات و لذات متعدی و متمادی بود و بر حد اقتضاء و اعتدال اقتصار ننماید و حوصله ٔ نیاز او پر نشود تا بهلاک انجامد. (نفایس الفنون ). ◄ خواستکاری . طلب زن برای زناشویی . (ناظم الاطباء) : وز دگر سو عروس زیباروی شادمان شد بخواستاری شوی . نظامی . چون ز حد رفت خواستاری من شرمش آمد ز بیقراری من . نظامی . تا لیلی را بخواستاری در مرکب خود کشد عماری . نظامی . ♦ خواستاری کردن ؛ خِطْبه . طلب ازدواج از زنی کردن : چون از وفات پدر یکچندی بگذشت بیگانه ای او را خواستاری کرد. (جهانگشای جوینی ).