خواست
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خا) (مص مر.) خواستن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خا) (مص مر.) خواستن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواست . [ خوا / خا ] (ص ) راه کوفته شده . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) جزیره که میان دریا باشد. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ◄ (مص مرخم، اِمص ) اراده . مشیت . (ناظم الاطباء). اراده ای که دگرگون نشود : تو پیمان همی داری ورای راست ولیکن فلک را جز اینست خواست . فردوسی . ابا خواست یزدانْش چاره نماند که در زیر او زور باره نماند. فردوسی . بر این نیز اگر خواست یزدان بود دلم روشن و سخت خندان بود. فردوسی . زرخشنده خورشید تا تیره خاک نباشد مگر خواست یزدان پاک . فردوسی . گوئید که بدها همه بر خواست خدایست جز کفر نگویید چو اعدای خدایید. ناصرخسرو. وگر بخواست وی آید همی گناه از ما نه ایم عاصی بل نیک و خوب کرداریم . ناصرخسرو. مگر طاعت ایزد بی نیاز که او راست فرمان و تقدیر و خواست . ناصرخسرو. و گفت او خواست که ما را بیند و ما نخواستیم که او را ببینیم یعنی بنده را خواست نبود. (تذکرةالاولیاء عطار). گر بگویند آنچه میخواهد وزیر خواست آن اوست اندر دار و گیر. مولوی . ♦ به خواست ؛ باراده . بمشیت . ♦ به خواست خدا ؛ به اراده ٔ خدا. به مشیت خدا. ان شأاﷲ. ♦ بی خواست ؛ بی مشیت . بی اراده : و بی خواست او باد... رها میشود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و دور فلکی بی خواست او نیست . (کلیات سعدی مجلس ٤ ص ١١).در اوقاتی که از کسان از این نوع ظهوری کرد که ای دوستان ما در میان نیستیم بر ما بیخواست می گذرانند. (انیس الطالبین ). ♦ خواست خدا ؛ مشیت الهی . اراده ٔ خدا: خواست خدا بود که فلان کار نشد. ◄ خواهش . میل . استدعا. سؤال .عرضه داشت . آرزو. (ناظم الاطباء). ترجی . تمنی . (یادداشت بخط مؤلف ). طلب : زنان مدینه سوده را گفتند از پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم دستوری خواست کن تا بمکه بازشوی نزدیک پدرت . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). گفت سرهنگی از این ملک هر شب یا هر دو شب بر دختر من فرودآید از بام بی خواست من . (تاریخ سیستان ). صوفی آنست کز تمنی و خواست گشت بیزار یک ره و برخاست . سنائی . همه کس بیک خوی و یک خواست نیست ده انگشت مردم بهم راست نیست . اسدی . و گفت چون بمقام قرب رسیدم گفتند بخواه گفتم مرا خواست نیست . (تذکرةالاولیاء عطار). در هرآن کاری که میلت نیست و خواست اندر آن جبری شوی کاین از خداست . مولوی . ♦ خواست دل ؛ هوای دل . خواهش دل . ◄ دریوزه گری وطلب چیزی از کسی و التماس . (ناظم الاطباء) : توانگر ترشروی باری چراست مگر می نترسد ز تلخی ّ خواست . سعدی (بوستان ). دگر قامت عجزم ازبهر خواست نباید برِ کس که تا کرد و راست . سعدی (بوستان ). نانم افزود و آبرویم کاست بینوایی به از مذلت ِ خواست . سعدی (گلستان ). چون منم قانع و توئی باخواست بی نیازی مرا و فقر تراست . مکتبی . ◄ طلب بصورت مؤاخذه . سؤال بطریق مؤاخذه و استنطاق . ♦ بازخواست ؛ سؤال و پرسش به وجه استنطاق . ◄ کام . مراد. (ناظم الاطباء). مقصود. مقصد. مطلوب . مطلب . (یادداشت بخط مؤلف ). غرض . (زمخشری ). ◄ عشق . مهر. علاقه . علقه . (مهذب الاسماء). ◄ همت . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ زر. مال . خواسته . ◄ سامان . (ناظم الاطباء).