خوارکرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوارکرده . [ خوا / خا ک َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) زبون کرده . ذلیل کرده . مقهورکرده . (یادداشت بخط مؤلف ) : چون دل لشکر ملک نگاه ندارد درگه ایوان چنانکه درگه میدان کار چو پیش آیدش بود که بمیدان خواری بیند ز خوارکرده ٔ ایوان . ابوحنیفه ٔ اسکافی . ◄ نرم کرده . ژولیدگی برطرف کرده با زدن به شانه مو را.