خوارمایه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوارمایه . [ خوا / خا ی َ / ی ِ ] (ص مرکب ) اندک مایه . حقیر. خرد. ناچیز. مقابل گرانمایه . (یادداشت بخط مؤلف ) : زبان بگشاد بر دشنام دایه همی گفت ای پلید خوارمایه . (ویس و رامین ). جوابش داد رنگ آمیز دایه بگفتا نیست کاری خوارمایه من این را چاره چون دانم نهادن سر این بند چون دانم گشادن ؟ (ویس و رامین ). نبودم نزد هرکس خوارمایه چرا گشتم بنزد تو نفایه ؟ (ویس و رامین ). به خم ّ کمندش گرفت این سوار تو این گرد را خوارمایه مدار. فردوسی . سخن ماند از تو همی یادگار سخن را چنین خوارمایه مدار. فردوسی . ز زرّ سرخ گرانمایه تر چه دانی تو بگیتی اندر یا خوارمایه تر ز سفال . غضائری . و کس نماند که علمی بواجب بدانستی یا تاریخ نگاه داشتی و همه ٔ اخبار و علوم منسوخ گشت و ناچیز و اندر روزگار اشکانیان کمتر پرداختند بعلم و چند کتاب خوارمایه تصنیف ساختند. (مجمل التواریخ و القصص ). دارا دختر فیلقوس مَلِک یونان را بخواست و از او بار گرفت پس از جهت سببی که بجای خویش گفته شود خوارمایه کاری او را پیش پدر فرستاد. (مجمل التواریخ و القصص ). بومسلم سلیمان کثیر را که سر همه ٔ داعیان بود و مردی بغایت بزرگ بسخنی خوارمایه که از او بازگفتند پیش مجلس بفرمود کشتن بحضور ابوجعفر المنصور. (مجمل التواریخ و القصص ). چو با سرو و با مه قیاس آرم او را یکی خوارمایه نماید دگر دون . سوزنی . ◄ مقداری قلیل .تعدادی کم . کم در مقدار و عدد. (یادداشت بخط مؤلف ): چو نومیدی آمد ز بهرام شاه گر او رفت با خوارمایه سپاه . فردوسی . کنون من کجا گیرم آرامگاه کجارانم این خوارمایه سپاه ؟ فردوسی . دو شاه و دو کشور چنان کینه خواه برفتند با خوارمایه سپاه . فردوسی . چو آگاهی آمد بهر مهتری که بد مرزبان بر سر کشوری که خسرو بیازرد از شهریار برفته ست با خوارمایه سوار. فردوسی .