خوارخوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوارخوار. [ خوا / خا خوا / خا ] (ق مرکب ) آهسته آهسته . کم کم . اندک اندک . (یادداشت بخط مؤلف ) : سخن هرچه بشنیدم از شهریار بگفتم به ایرانیان خوارخوار. فردوسی . همی رفت بر خاک بر خوارخوار ز شمشیر کرده یکی دستوار. فردوسی . چنین گفت پس نامور با تخوار که این کیست کآمدچنین خوارخوار. فردوسی . شاه لشکر را گفت شما خوارخوار از این در بروید و هر چهار سوی قلعه را نگاهدارید. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). و گویند برهنه بر قفا خفت و بفرمود تا ده رطل روی در چهار بوته گداختند و بر سینه ٔ وی ریختند خوارخوار و آنجایگاه بر دانه دانه بیفسرد که هیچ موی و اندامش نسوخت . (مجمل التواریخ والقصص ).