خواربار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خواربار. [ خوا / خا ] (اِ مرکب ) خوراک . طعام . (ناظم الاطباء). آنچه بخورند. (شرفنامه ٔ منیری ). گندم وجو و برنج و توسعاً هر خوردنی . (یادداشت بخط مؤلف ): نخشبیان همه بیعت کردند و بحرب بیرون آمدند و توانگران خواربار بیرون کردند از بیم قحط و حرب اندرگرفتند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). مدت سه سال راه طعام و خواربار ببست . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٨٥). ◄ خوراک اندک که قوت لایموت است . (برهان قاطع). ◄ توشه ای که برای قوت عیال از جایی آرند. ◄ غله . (ناظم الاطباء) : دهمتان ازین بیشتر خواربار گل سرختان بشکفانم ز خار. فردوسی . خبر یافتیم از تو ای شهریار که داری بمصر اندرون خواربار. فردوسی . یک صاع دزدید و در خواربار نهان کرد چون مهره در مغز مار. فردوسی . جهانیان همه انبار خواربار کنند ستوده خوی تو از آفرین نهد انبار. عنصری . گر او را نیارید با خویشتن نباشد دگر آبتان نزد من یکی دانه تان ندهم از خواربار کنمتان برون از در مصر خوار. شمسی (یوسف و زلیخا). من خود عزیز بار نیم خواربارگیر آخر نه گاو به بوداز خواربار دور. صدرالشریعه برهان اسلام . ♦ اداره ٔ خواربار ؛ دایره ای بوده است از دوایر شهرداری که بکار خوراک و مواد غذائی مردمان رسیدگی می کرده است . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خواربارآور ؛ میّار. مائر. (منتهی الارب ). ♦ خواربار آوردن ؛ استمیار. (تاج المصادر بیهقی ). امتیار. میر. غیار. غور. اعتشاش . امارة. (منتهی الارب ). ♦ خواربارفروشی ؛ مغازه ای که مواد خوراکی می فروشد و گاه مواد خوراکی آماده برای اکل نیز دارد. ♦ وزارت خواربار ؛ در زمان جنگ دوم بین المللی چون مسأله ٔ مواد غذائی و خواربار مملکت بواسطه ٔ تضییقات خارجی مشکل شد وزارت خانه ٔ بزرگی در آن روزها برای رسیدگی به امور خواربار تشکیل گردید به این نام و تا اواخر جنگ نیز وجود داشت .