خوار داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوار داشتن . [ خوا / خا ت َ ](مص مرکب ) تحقیر کردن . بچیزی نشمردن . پست کردن . بچیزی نگرفتن . (یادداشت بخط مؤلف ). استخفاف . اذلال . (منتهی الارب ). تهاون . (تاج المصادر بیهقی ) : سپهدار کیخسرو آن خوارداشت خرد را بر اندیشه سالار داشت . فردوسی . بدو گفت کای ژنده پیل ژیان ز نیرو همی خوار داری روان . فردوسی . التونتاش ... نصیحت هایی راست کرده بود و ایشان سخن او را خوار داشته . (تاریخ بیهقی ). هر آن شاه کاو خوار دارد شهی شود زود از او تخت شاهی تهی . اسدی . گر نخواهی که ترا خوار وزبون دارد برتراز قدرش و مقدارش مگذارش . ناصرخسرو. مرد را خوار چه دارد تن خوشخوارش چون ترا خوار کند چون نکنی خوارش . ناصرخسرو. هشدار مدارید خوار کسی را مرغان همه راحقیر مشمر. ناصرخسرو. برانش ز پیش ای خردمند ازیرا که هشیار مرمست را خوار دارد. ناصرخسرو. حکم کردیم بر بنی اسرائیل که اگر ایشان فساد کنند در زمین و پیغمبران ما را خوار دارند. (قصص الانبیاء). ملوک از سر گناهان درگذشتندی الا از کسی که فرمان را در وقت پیش نرفتی و خوار داشتی . (نوروزنامه ). نقیبان را بفرمود آن جهاندار ندارید اینچنین اندیشه را خوار. نظامی . همت از آنجا که نظرها کند خوار مدارش که اثرها کند. نظامی . چه جرم دید خداوند سابق الانعام که بنده در نظر خویش خوار میدارد. سعدی . من کانده تو کشیده باشم اندوه زمانه خوار دارم . سعدی . ◄ قمع کردن . از بین بردن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ نرم گردانیدن . (یادداشت بخط مؤلف ).