خوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خا) [ په. ] (ص.)<BR>۱- آسان، سهل.<BR>۲- پست، زبون.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خا) [ په. ] (ص.) ۱- آسان، سهل. ۲- پست، زبون.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوار. [ خ ُ وا ] (اِ) خوردنی . طعام . خوراک . توشه . (ناظم الاطباء).
خوار. [ خ ُ وا ] (اِخ ) نام ناحیتی بوده است در فارس . رجوع به سرزمینهای خلافت شرقی ص ٣٩٢ و معجم البلدان یاقوت شود.
خوار. [ خ ُ وا ] (ع اِ) بانگ گاو. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ): بتازی خوار بانگ گاو باشد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ) : و خوار بقور و.... و صفیر طیور و بکاء بچگان . (جهانگشای جوینی ). عجل جسد له خوار. سعدی . ◄ بانگ گوسفند. ◄ بانگ آهو. ◄ آواز تیر. (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
پست، توسریخور، حقیر، خفیف، دنی، ذلیل، زبون، سرافکنده، سقط، فرومایه، متذلل، محقر (متضاد: عزیز) بیمقدار، بیارزش، بیقدر بیمصرف، مهمل
فرهنگ طیفی واژهدان
زبون، پست، ذلیل، حقیر، توسریخور، بدبخت، بیچاره، مفلوک، ضعیف، زیردست، بیمقدار، خفیف، نکوهش پذیر، نکوهیده، کوچک، هیچ، آشغال، مبتذل، بیاهمیت سرشکسته، سرافکنده، تحقیر شده دنی، متذلل محقر، فلکزده