خواجوی کرمانی | غزلیات | غزل شماره ۸۶۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یا حادیالنیاق قد ذبت فیالفراق عرج علی اهیلی و اخبرهم اشتیاقی بشنو نوای عشاق از پرده سپاهان زانرو که در عراقست آن لعبت عراقی یا مشرب المحیا قم واسقنا الحمیا فالعیش قد تهیا والوصل فیالتلاقی بنشاند باد بستان مجلس بدل نشانی برد آب آب و آتش ساقی بسیم ساقی قد طاب وقت شربی یا من یروم قربی فیالیل اذ تهیا مع منیتی اغتباقی ساقی بده کزین میدر بزم دردنوشان گر باقیست جامی آنست عمر باقی فی الراح ارتیاحی لا اسمع اللواحی لکن مع الملاحی اشرب علیالسواقی من رند و میپرستم پندم مده که مستم کز دست کس نگیرم جز میز دست ساقی یا منیه المتیم صل عاشقیک وارحم فالقلب مستهام من شده الفراقی دور از رخت چو خواجو دورم ز صبر و طاقت لیکن بطاق ابرو از دلبران تو طاقی