خواجوی کرمانی | غزلیات | غزل شماره ۸۲۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از برای دلمای مطربه پردهسرای چنگ بر ساز کن و خوش بزن و خش بسرای از حریفان صبوحی به جز از مردم چشم کس نگیرد به مئی دست من بیسر و پای چنگ اگر زانکه ز بیهمنفسی مینالد باری از همنفس خویش چه مینالد نای امشب از زمزمه پردهسرا بیخبرم ای حریفان برسانید بدوشم بسرای گفتم از باد صبا بوی تو مییابم گفت چون ترا باد بدستت برو میپیمای ساربان گر بخدنگم زند از محمل دوست بر نگردم که نترسد شتر از بانگ درای چون مرا عمر گرامی بسر آید بیتو تو همای عمر عزیزم بعیادت بسر آی جای دل در شکن زلف تو میبینم و بس لیک هر جا که توئی بر دل من داری جای چون شدی شمع سراپرده مستان خواجو ز آتش عشق بفرسای و تن و جان بفزای